داستان سکسی از اسب افتادم از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی از اسب افتادم

از اینکه برای دقایقی زمان ارزشمند خود را در اختیار این حقیر سراپا تقصیر قرار میدهید صمیمانه سپاسگزارم ، خوب خایه مالی بسه. آقا دستت رو در آر از شورتت ، هنوز که چیزی نگفتم .
با اجازه میخام خاطره اولین سکسم با یه خانم رو براتون بگم ، اهل کون کونک بازی هم نبودم و با پسرها خاطره ای ندارم . کون هم ندادم تو بچه گی .
البته هر کی گفت کون ندادم ، دروغ میگه ، دو بار هم داده !!
خوب بریم سراغ داستان
حدود هجده سال قبل، تازه از خدمت مقدس سربازی اومده بودم و علاف و بیکار و بی عار وِل میچرخیدم تو کوچه و خیابون، مثل کاری که الان هم جوانان وطن انجام میدن ، تا اینکه متوجه شدم از نظر مالی داره به بابام فشار میاد ، حالا از کجا متوجه شدم ، چون هر روز صبح که نه ، لنگ ظهر که برای نهار بابام میومد خونه و من تازه از خواب بیدار میشدم بهم میگفت که هوی نره خر ، پول ندارم بهت بدم !!! برو دنبال یه کاری اینقد نخواب که خواب به خواب میری!!
ما هم اون موقع تو یه شهر کوچک زندگی میکردیم .
با سفارش بابام رفتم در مغازه سوپری یکی از رفقای بابام که حدود بیست متر پایین تر از خونمون بود ( یعنی در این حد گشاد ) و کمک اون وایستادم که حداقل پول واجبی و تیغ اصلاح رو خودم در بیارم ، از این تیغ سوسماری ها . مغازه تقریبا بزرگی هم بود و مشتری زیاد داشت.
‌صاحب مغازه چون رفیق بابام بود و یه نسبت فامیلی داشتیم و سنش هم بالا بود و بچه هاش نبودن کم کم مغازه رو سپرد به من ، بنده خدا یا تو راه دکتر بود یا خونه افتاده بود تو رختخواب . ولی مرد شریفی بود .
روبروی مغاره یه خونه خالی بود ، بعد چند وقت یه مستاجر براش اومد ، یه زن و شوهر غریبه !!
شهر کوچک بود و این کسی که اینها رو آورده بود گفت که این بنده خدا ورشکست شده و از ترس طلبکارها اومده اینجا . ما هم گفتیم حتما راست میگه دیگه . مرده اسمش موسی بود و زنش هم آتنا.
چون روبروی مغاره ای که من توش کار میکردم بودن خیلی زود با هم آشنا شدیم و گپ و گفت و این داستانها .
یه چند روز بعد شوهره یه دختری از اقوامشون رو آورد و گفت من میرم دنبال کار که پولی جمع و جور کنم بدم طلبکارها ، این دختره هم از اقوام هست و اومده پیش خانمم که تنها نباشه. چون خونه ما هم نزدیک بود و به واسطه اینکه منو تو مغازه میدیدن و منم پیش ننم از اینها و بدبختی هاشون گفته بودم که شریک نامرد شوهره پولشون رو بالا کشیده و طلبکارها دنبالشونن و گناه دارن و …‌. ، کم کم آتنا خانم با مادرم صمیمی شد و با اون دختره که اسمش سمیه بود میومدن خونه ما .
سمیه دو سالی از من کوچکتر بود ، بعضی وقتا هم که بابام خونه بود اینا خودشون رو لوس میکردن که عمو تو مث پدرمون هستی و هوامون رو داری و نمی زاری کسی چپ نگامون کنه تو شهر غریب ، قاپ بابای ما رو هم دزدیدن و شده بودن دختر های خونه .
بعد چند وقت فهمیدیم که آتنا خانم حامله هست و ماههای اول بارداریشه.
تو این رفت و آمد ها به خونه و خریدهایی که از مغازه داشتن رابطه من و سمیه خوب شد ، وقتی تنها بودم به بهانه خرید میومد و حرف میزد و شوخی میکرد یکی دوباری هم مثلا دستم رو میگرفت ، منم تا اون روز بجز ننم دست هیچ زنی بهم نخورده بود ، دروغ چرا تا قبر چهار انگشته، آآآآ ، بعد رفتنش میرفتم یه کف دستی شیک و مجلسی میزدم .
همزمان با بالاتر اومدن شکم آتنا ، رابطه من و سمیه هم داشت هر روز بیشتر میشد ، دیگه شوخی دستی و انگولک و مالیدن رو که هر روز داشتیم ، اینم به بهانه خرید هر ساعت پیشم بود . تو این ارتباط ها فهمیدم که آتنا از رابطه من و سمیه کاملا خبر داره و میدونه که تو چه مرحله ای هستیم. منم خداییش اولین بارم بود با یه دختر تا این حد رابطه داشتم . اصلا قبل اون تنها رابطه ام با خانمها، سلام کردن به پیرزنهای تو کوچه بود . خوب زندگی تو یه شهر کوچیک و حدود بیست سال قبل طبیعی بود .
کم کم حرف من و سمیه به سکس رسید و قرار شد یه شب آتنا رو بفرسته خونه ما پیش مادرم و خودش به بهانه سردرد خونه بمونه تا برم پیشش . شب ساعت حدودا ۸ سمیه اومد در حیاط رو یه کوچولو باز کرد و منم بعد از اینکه مطمئن شدم تو کوچه کسی نیست رفتم تو و در رو بستم . رفتیم تو خونه و یه ربعی تو بغل هم بودیم و ضمن مالوندن سمیه مشغول حرف زدن شدیم ، شربت هم نداشتن خداوکیلی ، بیشعور حتی یه چایی هم نیاورد .
کم کم لباسها رو درآوردیم و لخت شدیم . منم عین واقعیت میخواستم بزارم لای پاش و یکم درمالی کنم ، مشغول بودم که سمیه گفت بکن توش ، گفتم جان!! کجا؟؟ گفت بکن جلو ، گفتم پرده چی میشه؟؟ گفت چند سال قبل از رو اسب افتادم پردم پاره شده!!!
حالا این میدونست که من با هیچ دختری رابطه نداشتم پیش خودش گفته بود اینجوری بگم بهش ، حالا فکر نکرده بود درسته ندیدیم کس خانم ولی فیلم سوپر که فراوون دیده بودیم ( همون که بچه کونی ها بهش میگن پورن ) . درازی گوشهامون هم مزید بر علت شده بود که این فک کنه پیش خودش که عجب پسر کسخولیه!!
از بیست سال قبل هم دختر ها بهانه پاره شدن پرده رو داشتن ولی دیگه از رو اسب افتادم پردم پاره شده نوبر بود .
آقا من با ترس و لرز یواش یواش سرش رو دادم داخل و هر آن منتظر پاره شدن پرده و خونریزی بودم که دیدم خبری نیست!! طفلک راست میگفت حتما از روی اسب افتاده !!.
دیگه با خیال راحت کردم توش . گرم و نرم و داغ ، اصلا تو ذهنم هم همچین پیش زمینه ای از کُس نداشتم ، دفعه اول و راستش استرس هم داشتم چند دقیقه تلمبه زدم و آبم که میخواست بیاد در آوردم بیرون ، سرش رو گرفتم سمت دیوار ، شدیدا فوران کرد و به اندازه سه تا جق پر تف مجلسی آب اومد و چه جهشی هم داشت، خودم کف کرده بودم ، از اون طرف سمیه خانوم ما میگفت وای اون چی بود ازت اومد!!؟؟
یعنی که نمیدونه و ادای تنگا رو در می آورد . این داستان ریختن رو دیوار رو من قبلا چند جا نوشتم ، اگه جایی خوندین قبلا مال من بوده .

دفعه اول کُس دیدن از نزدیک و کُس کردنم بود هیچ پیش زمینه ذهنی ازش نداشتم ، حتی نمیدونستم سرش رو بگیرم سمت سمیه و آبم رو بریزم روی اون ، در این حد ندیده بودم .
تو فیلم سوپرا دیده بودم ولی اون لحظه اصلا مغزم کار نمیکرد . دستمال آورد و خودمون رو تمیز کردیم و یه چند دقیقه ای بغلش کردم که دوباره بلند شد، یه کله دیگه هم کردم و آب راه دوم رو ریختم‌ رو شکمش.
بعد چند دقیقه هم بلند شدم رفتم خونه و آتنا هم اومد خونه خودش .
فهمیدم که آتنا خانم میدونسته که سمیه قراره بوده بده ،
دو شب بعد دوباره رفتم پیش سمیه ، البته آتنا هم خونه بود و ما رفتیم تو یه اتاق دیگه . منم خر شدم و به هوای چهار تا تلمبه بیشتر ، قبلش یه مقدار تریاک خوردم . بعد که مشغول کار شدیم لامصب مگه آبش میومد ، اینقدر کردمش که کس سمیه خشک شده بود ، من که تازه کار بودم اونم بهم نگفت الاغ یه تف بزن حداقل لیز بشه ، آخر هم آبم نیومد و اومدم خونه ولی کیرم تا یه هفته زخم شده بود .
حدودا بیشتر از یه سال اینها تو اون خونه نشستن ، بعدها فهمیدم که سمیه قبلا شوهر داشته و طلاق گرفته و چشمش هم دنبال این بوده که من بگیرمش ، موسی هم بخاطر بالا کشیدن تریاک یکی دیگه فراری بوده و ورشکستگی داستان بوده . اسمش هم احمد بود ، کس کش . بچه آتنا هم بدنیا اومد ، یه دختر خوشگل که اسمش رو فاطمه گذاشتن و چند وقت بعد رفتن از اون شهر .
با کمک سمیه کم کم تو سکس با تجربه شدم، البته برخلاف داستانها هیچوقت از کون نکردمش .
یه هفته بعد از رفتن اونها و فشار بی کُسی تازه فهمیدم چه کُس مفتی کنارم بوده و دیگه جقیدن حال نمیده .
آتنا خوشگل تر از سمیه بود ولی چون شوهر داشت و حامله بود هیچوقت حتی فکر کردنش رو هم نکردم . حتی اوایل بدنیا اومدن بچه جلوی من سینه اش رو در میاورد بچه رو شیر میداد . این اواخر رابطه فهمیدم که اسم واقعیش عصمت هست و برای کلاس گذاشتن پیش ما ، آتنا صداش میکردن . دیوث.
ظاهرا تنها چیزی که راستش رو گفته بودن فقط اسم سمیه بود . اونم اگه الان نیاد زیر این داستان بنویسه کیرت کرده بودم اسمم صغری هست .

نوشته: جوان قدیمی

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی اولین سکس, مغازه از سایت سکسی خفن ایران 69