داستان سکسی ازدواج با زن دایی از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی ازدواج با زن دایی

سلام
اسمم امیر 24 سالمه 175 قدمه و 85 کیلو وزنم…
داستانی که میخوام براتون تعریف کنم بر میگرده به سال 95… من یه دایی دارم که اون سال تصمیم به ازدواج با دختر یکی از اشناهای خانوادگیمون شد. دختری که یه تیکه جواهر بود اسمشو میذارم مهسا… مهسا خانوم یه دختر کاملا نازنازی که تو خونشون دست به سیاه و سفید نزده بود.
19 سالش بود و میخواست وارد دانشگاه بشه که با داییم نامزد کرد و از همون اوایل رابطش با من خوب بود…
خلاصه عروسی کردن و بعد ازدواج داییم که تو یه شرکت کار میکرد زنگ زد به من و گفت فاضلاب حمام خونه گرفته یه لوله کش ببر فنر بزنید… من با یه لوله کش رفتیم و کارا اوکی شد مهسا تعارف کرد که بمون یه چایی بخور کارت دارم…
خلاصه نشستم چای اورد و گفت یه سوال میپرسم راستشو بگو
گفتم جانم بگو… گفت تو دختر به اسم الهام میشناسی…
تعجب کردم چون الهام که اون میپرسید قطعا دوست دختر داییم قبل ازدواج بود
گفتم نه چطور مگه
یع جور حس کلافگی داشت و با نارحتی گفت نمیدونم داییت باهاش همش در تماسه دو سه بار چت هاشون تو تلگرام و دیدم من که اصلا باورم نمیشد داییم به مهسا خیاتت بکنه چون خیلی سر تر از الهام بود
خلاصه یکم درد و دل کردیم و شماره الهام بهم داد گفت یه جور تهدیدش کن که بیخیال داییت بشه
من زنگ زدم به الهام و خودم معرفی کردم و جریان بهش گفتم در کمال وقاحت گفت به تو هیچ ربطی نداره…
اشفته شدم پاتوق من شبا تو یه قهوه خونه بود داشتم قلیون میکشدم که داییم تماس گرفت کجایی
گفتم قهوه خونه گفت بمون میام… خلاصه بعد نیم ساعت رسید و یکی دو تا از رفیقام باهام بودن که اشاره کردم برن سر یه میز دیگه
گفت واسه چی به الهام زنگ زدی اصلا شماره شو از کجا اوردی مگ تو گه خوری
گفتم دایی بابا تو ک زن داری بیخیال این بشو زنت گناه داره و این حرفا داییم رفت و گفت تو کارای من دخالت نکن
فرداش مهسا تماس گرفت و با گریه گفت واسه چی به داییت گفتی شماره اون جنده رو من بهت دادم
کفتم چی شده که گریه کرد: داییت منو کتک میزنه بهم محل نمیذاره حالا هم که داره با اون دختره هر کاری میخواد میکنه… خسته شدم الان خودمو اتیش میزنم که هم اون راحت شه هم خودم و قطع کرد
سریع رفتم خونشون هر چی در زدم در و باز نکرد ازبالای در رفتم تو داخل که شدم دیدم عین این کسایی که کپ کردن نشسته یه گوشه و خیره به دیوار رفتم بغلش صدلش زدم جواب نداد تکونش دادم منو یه نگاه کرد و افتاد تو بغلم و تو بد ترین شرایط گریه میکرد…
اولین بار بود یه زن بغل میگرفتم دلم یه جوری شد اعصابم خورد شد یکم اروم شد نگاهم کرد دید منم یکم اشک از چشام اومده گفت تو واسه چی گریه میکنی
گفتم هیچی تو گریه کردی گریم گرفت…
خلاصه قانعش کردم مادرم بیاد و با داییم حرف بزنه
مادرم داییم راضی کرد و اختلافاتشون خیلی کم شده بود و من خوشحال بودم
بعد دو سه ماه زنگ زد و گفت داییت خیلی نامرده هنوز با الهام رابطه داره و اونو اورده خونه
دیگ تحمل ندارم و طلاق میخوام داییم هم از خدا خواسته طلاق توافقی گرفتن و جدا شدن
شاید بیشتر لز همه من تو این رابطه شکسته شدم
خبری از مهسا نداشتم بعد یه مدت یه شماره ناشناس پیام داد اره مهسا بود خواست که همدیگرو ببینیم رفتم پیشش و یع کادو هم گرفتم براش
گفت که اصلا ناراحت نیست و تشکر کرد که اونموقع هواشو داشتم یه کم حرف زدیم و خدافظی کردم و رفتم
رابطمون بیشتر شده بود و من بهش حس داشتم و عاشقش بودم یه روز با مادرم داشتیم حرف میزدیم گفتم مامان نظرت چیه زن بگیرم خندید و گفت برو بچه جون… خبریه تورو خدا گفتم اره یکیو میخوام اگ بشه که گفت کیه گفتم مهسا رنگ از سرش پرید
دعوا سختی کردم و از خونه زدم بیرون
مهسا تماس گرفت گفت چ خبر فهمید ناراحتم گفت چته چی شده گفتم هیچی خواست که برم پیشش
رفتم خونشون که دو واحد بود رفتم داخل مهسا در و باز کرد خواهرش هم اونجا بود و از رابطه ما خبر داشت رابطه ای که هیچ تماسی توش نبود فقط درد و دل بود یکم شوخی
مهسا گفت چی شده ناراحتی گفتم بعدا میگم اشاره کردم به خواهرش که مزاحمه خوش رفت
مهسا گفت چته چی شده
گفتم راستش دیگ میخوام همدیگرو نبینیم من به دوستی راضی نیستم من یه گره ای انگار تو گلوم بود سرم گرفتم پایین گفتم من عاشقت شدم دوست دارم میخوام باهات ازدواج امروز موضوع به مادرم گفتم و دعوامون شده حالا هم که این رابطه ته نداره بهتره جدا بشیم واسه هر دومون بهتره
هیچی نگفت اشک از چشماش میومد خدافظی کردم دو سه روز بهش زنگ نزدم جواب زنگ ها و اس هاشو نمیدادم
درگیر بودم زن دایی قبلیم بگیرم مردم چی میگن خانواده مادریم که اصلا ولم میکنن و تو این افکار بودم که مهسا زنگ زد خواستم بر ندارم ولی جواب دادم گریه میکرد که چرا این چند روزه جوابشو نمیدم گفتم
مهسا بیخیال بودن با تو مثل نگه داشتن اتیش تو مشتمه اگ ولت کنم تاول ها و جای سوختگی تو دستم میونه اگه نگه ت دارم دستم ذوب میکنی
دوریت سخته و نداشتنت سخت تر من میخوام که جدا شیم چون قطعا نه خانواده من نه تو قبول نمیکنن که ازدواج کنیم پس بیخیال
مهسا: راستش منم عاشقتم درسته که نمیذارن بهم برسیم ولی تا ابد عاشق تو میمونم و ازدواج نمیکنم
من: خب من چکار کنم الان تو بگو
مهسا: باهام بمون هر کار بگی میکنم
من: میشه صیغه ت کنم
مهسا: هر چی تو بخوای
استرس داشتم چون نه خونه ی مهسا اینا جای خوبی بود برای رابطه که وارد سکس میشه نه من جایی رو داشتم
خونه مادربزرگم خالی بود و کلیدش دست مادرم منم که این مدت با خانواده مشکل داشتم رفتم اونجا
به مهسا گفتم یه جور بیا واسه یه شب هم که شده پیشم هم باشیم
با چه بهانه ای نمیدونم اومد رفتیم داخل و داشتیم با شرم و خجالت همو نگاه میکردیم
متن صیغه رو خواندم و اون تکرار کرد
برای اولین بار دستش رو گرفتم دستاش یخ بود و نگاهش پایین سرشو گرفتم بالا گفتم منو نگاه کن
چشاش که خیره شد تو چشام گفتم عاشقتم بخدا
تا ته دنبا من و تنها نذار
خندید پاشد گفت خب شام چی بخوریم عزیزم گقتم هر چی دوست داری
خلاصه یه دیدی به یخچال انداخت و گفت یکم خرید میکردی اقلا گفتم چشم
یه لیست بهم داد و من رفتم خرید و وقتی برگشتم لباساش و عوض کرده بود یه تونیک و یه ساپورت و موهاشم بیرون بود اولین بار بود که به چشم یه مشتری بهش نگاه میکردم قد165 سینه های 80 کمر باریک و یه باسن زیبا که توپر بود واقعا
نگاهم کرد گفت چیه ادم ندیدی گفتم چرا ولی الان شدی عین فرشته ها
گفت خودتو لوس نکن خرید ازم گرفت و رفت مشغول شد تو اشپز خونه رفتم از پشت بغلش کردم یه لحظه انگار برق گرفتش رفت جلو برگشت گفتم چته گفت هیچی
اروم یه بوسه به پیشانیش زدم اونم لپم بوسید
شام و خوردیم و داشتیم حرف میزدیم گفتم بغلت کنم
خندید اومد رو پام نشست بغلش کردم لباش رو اروم بوسیدم و شروع کردیم خوردن لبای هم اون از من بد تر بود و با ولع کامل لبامو میخورد اروم گردنشو و گوشش میخوردم تونیکشو در اوردم و سوتین مشکی شو باز کردم دو تا سینه سفید با نوک قهوه ای شروع کردم خوردن انقد خوردم که دهنم کف کرده بود اروم رفتم پایین و ساپورتشو در اوردم شروع کردم بوسیدن کسش از رو شورت شورتشو در اوردم نفسش تند شده بود شورت رو در اوردم یه زبون به کسش زدم اروم اروم شروع کردم خوردن که لرزید و منو کشید رو خودش لبامو خورد و ارضا شد گفت مرسی عشقم
خوشحال بودم که ارضاش کردم یه دو سه دقیقه نوازشش کردم اروم بغلش دراز کشیدم اومد من بوسید یه راست رفت پایین اروم کیرمو گرفت البته کیرم 20 سانت نیست کلا 15 یا 16 سانته و خب کلفتیش بد نیست اروم شروع کرد بوسیدن کیرم بعد سرشو برد داخل دهنش شروع کرد ساک زدن اروم میخورد و بیشتر سر کیرم رو میک میزد گفتم بسه بیا بالا اومد روم از پایین اروم کیرم داخل کوسش کرد و اروم اروم بالا پایین میکرد کس گرم و تنگی داشت یکم اه و ناله میکرد منم همش خودمو فداش میکردم بلندش کردم و سگی نشست از پشت کردم تو کسش و محکم تلمبه میزدم که گفت بسه ترو خدا ابتو بیار دلم درد گرفت
بعد ده دقیقه ابم اومد و کشیدم بیرون همش و رو پشتش خالی کردم خسته شده بودم خیس عرق باهم رفتیم حموم و دوش گرفتیم تا صبح تو بغل هم خوابیدیم… رابطه مون عالی بود تا چند ماه پیش که مجبور به ازدواج با پسر خالش شد و من هنوز به دوریش عادت نکردم…
ببخشید که طولانی شد…

نوشته: یوسف

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی زندایی از سایت سکسی خفن ایران 69

منبع: شهوانی