داستان سکسی ارباب رجوع از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی ارباب رجوع

ارتباط با ارباب رجوع در این چند سالی که در کارم سابقه داشتم فقط محدود بود به حوزه ی کاری، و صحبتهایی که رد و بدل می شد فقط در زمینه ی کاری بود که در آن خصوص مراجعه شده بود.
آن روز هم مثل تمام روزها شروع شد نام خانوادگیم رو به حالت سؤالی ادا کرد گفتم خودم هستم بفرمایید؛ تیپ و قیافه کاملاً معمولی داشت و طوری نبود که جلب توجه کنه، کارش طوری بود که می بایست کمی مشاوره می گرفت و توضیح داده می شد با یه حالت وقار و صبر و حوصله به صحبتهام گوش میداد، حرفهام که تمام شد خواست که شماره تلفن اداره رو داشته باشه روی تکه کاغذی شماره رو نوشتم و بهش دادم، کمی درنگ کرد و گفت نمیشه شماره همراهتون رو داشته باشم؟ من که در طی این چند سال هیچ وقت شماره همراه خودمو به ارباب رجوع نداده بودم سؤال کردم چرا شماره همراه؟ جواب داد قصد مزاحمت ندارم فقط امکان داره سؤال در ساعت غیر اداری باشه و امکان تماس نباشه! نمیدونم چی شد که بهش اعتماد کردم و شماره همراهمو بهش دادم.
چند باری تماس گرفت و سؤالاتی پرسید که پاسخشو گرفت، مسأله اینقدر برام عادی بود که حتی شمارشو ذخیره نکردم، ولی راستش دیگه شماره رو می شناختم.
چند وقتی بود که دیگه تماس نمی گرفت تا یک روز تماس گرفت و بعد از کلی تشکر و قدردانی گفت که به لطف مشاوره های خوب شما کارم درست شده و بعد از کلی تعارف گفت که برای تشکر میخواد منو به یک ناهار دعوت کنه من هم با توجه به حدودی که برای خودم داشتم گفتم هر کاری بوده حسب وظیفه بوده و نیازی به هیچگونه جبران و تشکر نیست به هر حال از ایشان اصرار و از من انکار قبول کردم! شاید یکی از دلائل قبول دعوت این بود که گفت اگر دعوت رو قبول نکنم یه کادو برام میاره منم نمی خواستم تو محیط کار این طور مسائل وارد بشه و در ضمن رد و بدل کادو باعث ادامه رابطه بشه.
اون روز یه تیپ معمولی زدم و به محل قرار رفتم یه رستوران شیک توی یکی از محلات بالای شهر؛ وارد رستوران که شدم کنار یک میز، وسطای سالن نشسته بود برام دست تکان داد من هم بهش ملحق شدم و سر جام نشستم؛ یه مانتو خوشرنگ پوشیده بود با یه آرایش ملایم ولی قشنگ، که کلی بهش میومد تا اون روز اصلاً بهش این طوری توجه نکرده بودم، کلاً دوست داشتم از زنها فاصله بگیرم اعتقاد داشتم همونجوری که مردها دوست دارند که همسری نجیب داشته باشند در عوض مرد هم باید نجابت خودشو حفظ کنه، از وقتی خودمو می شناختم این طوری بودم خودساخته و خوددار.
کنارش نشستم و پس از احوالپرسی غذا سفارش دادیم.
از هر دری صحبت کردیم ولی حریم ها رو حفظ کردیم غذا رو که تمام کردیم در حال خداحافظی دیدم که داره آژانس میگیره، منم تعارف کردم که اگه بخواد من وسیله دارم میتونم برسونمش، اونم با کلی تعارف قبول کرد، تا در خونه هم از هر دری صحبت کردیم خونه ش تو یه مجتمع آپارتمانی بود درِ مجتمع پیاده ش کردم ازم خداحافظی کرد و رفت.
روابط در حد یه خوش و بش تلفنی ادامه داشت دوست نداشتم حالا که اون منو دعوت کرده تعبیر به علاقه اون به خودم کنم و فوری نقشه یه رابطه سکسی رو بکشم.
یه بار تو یکی از تماسها برای اولین بار سؤال کرد تو چطور با تنهایی سر می کنی؟
پرسیدم چطور که پیچوند و گفت تو نمیخوای جواب مهمونی رو بدی؟
منم پررو شدم و گفتم تو که گفتی برای تشکره! اینکه دیگه جواب نداره!
اونم گفت خسیس نشو میخوام یه بار هم شده دستپخت یه مرد مجرد رو امتحان کنم!
از این حرفش تعجب کردم ولی چیزی نگفتم گفتم باشه قدمت رو چشم دعوتت می کنم.
به هر چیزی فکر کردم ولی مطمئن شدم که هدفش سکسه!
تازه تو ذهنم به اندامش فکر می کردم صورتشو مجسم می کردم واقعاً حرف نداشت یه صورت ساده و ناب با یه اندام کاملاً جذاب همون چیزی که هیچ کس نمیتونه روش عیب بذاره.
آشپزیم بد نبود ولی پیش خودم گفتم هدف این مهمونی تست دستپخت نیست از طرفی هر چه هم ماهر باشم به پای یه خانم خونه که نمیرسم، تصمیم گرفتم یه جوجه ناب بزنم که معمولاً خانوما تو این فقره به آقایون نمیرسن.
بهش زنگ زدم و دعوتش کردم وقتی که آدرس خونمو بهش دادم اصلاً تعجب نکرد و قبول کرد.
برای اولین بار تو زندگیم داشتم یه خانوم رو به خونه م دعوت می کردم دل تو دلم نبود راستش کاملاً فکرم رو سکس بود تا مهمون نوازی! از داروخونه کاندوم و ژل خریدم بماند که چقدر خجالت کشیدم به طوری که دکتر داروخونه با لبخند ازم پرسید اولین بارته؟ وقتی سکوت منو دید گفت که این قرص و اسپری هم ببر راستش خجالتم بیشتر از این بود که تو سن سی سالگی این اولین سکسم بود و تمام اطلاعاتم از سکس در حد مطالعه چند کتاب علمی بود، دیگه فول پک بودم!!!
ساعت حدودای 7 بود که موبایلم زنگ خورد، خودش بود، گفت سر خیابونه و نمی تونه کوچه رو پیدا کنه بهش مشخصات خونه و کوچه رو دادم و گفتم که خودم هم میام در خونه، در و که باز کردم دیدم جلو دره به داخل دعوتش کردم.
بازم یه تیپ ساده ولی خیلی مرتب داشت ازش خواستم که راحت باشه به شوخی پرسید: در چه حد؟
منم با خنده گفتم در حد اروپا!
کدوم کشور؟
فرانسه
همون اول مهمونی به لطف این شوخی یخها آب شد.
بهش گفتم حالا تو فرانسه چای میچسبه یا قهوه؟
گفت معلومه دیگه قهوه…
قهوه درست کردنم حرف نداشت (خوب همه میگن!!!) دو تا قهوه درست کردم و آوردم.
در حالی که ایستاده تو هال در و دیوار و تابلوها رو نگاه می کرد گفت اصلاً بهش نمیاد که خونه مجردی یه مرد باشه خیلی باسلیقه ای ها…
چشمات باسلیقه می بینه بفرمایید قهوه، شیر یا شکر؟
با خنده گفت هر دو لطفاً.
ببخشید تو جو فرانسه بودم و الا خودم هم با هر دو میخورم.
در حالی که قهوه ها رو روی میز وسط میذاشتم روی کاناپه نشستم دیدم که اونم آروم اومد سمت من، در حالی که دستش رو به سمت من دراز کرده! ناخودآگاه مثل تو فیلما دستشو گرفتم و روی کاناپه نشست.
یه تاپ مشکی و یه شلوار جین که اندامش حسابی پرش کرده بود موهای بلند و صافش رو رها کرده بود بازوها و گردن سفیدش حسابی خودنمایی می کردند تاپش طوری بود که آدم آرزو می کرد کاش یقه ش کمی بازتر باشه!
به قهوه ش شیر و شکر اضافه کردم و تعارفش کردم در حین خوردن قهوه سکوت محض بود من که به وضوح اونو برانداز می کردم اونم زیر چشمی منو.
قهوه رو که خوردیم سکوت رو شکست و گفت راستی فکر کنم شام دعوت کردی؟
با خنده گفتم چطور مگه؟
گفت: پس کو قابلمه ی رو گاز کو بوی غذا؟
گفتم حاضری! زنگ میزنیم رستوران سر کوچه!
شاکی گفت: ای بابا خواستم دستپختتو امتحان کنم.
گفتم شوخی کردم میخوام برات جوجه کباب درست کنم، موافقی بریم تو حیاط و شروع کنیم؟
با ذوق گفت باشه خوش به حالت که خونه حیاط دار داری.
حیاط خونم زیاد بزرگ نیست یه میز کوچیک فلزی تو حیاط داشتم با دو تا صندلی یه دستی روشون کشیدم و تعارفش کردم بشینه، خودم هم شروع کردم به آماده کردن جوجه کباب همونجا دم آتیش جوجه ها رو به اصطلاح زدیم بر بدن!
چشمهامون با هم حرف میزد گاهی وقتا یه مسائلی هست که چشمها راحتتر میتونن بیان کنن، حالا دیگه تو برق نگاه هامون نیاز موج میزد، چند بار براش لقمه گرفتم بدون اینکه حرفی رد و بدل بشه، اونم با یه لبخند و بدون تعارف لقمه ها رو می گرفت، حین تعارف چند بار دستم به پشت دستش خورد که بار آخر دستم رو همونجا نگاه داشتم اونم در حالی که با اون دستش لقمه رو می گرفت دستشو بر گردوند و دستمو تو دستش نگه داشت…
توی هال روی کاناپه نشسته بودیم چفت هم، بدون خجالت، دستم رو که روی پشتی مبل انداخته بودم ناخودآگاه دور گردنش حلقه کردم اونم بدون هیچ اعتراضی سرشو به شونم تکیه داد و خودشو تو بغلم جا داد انگار مدتهاست که با هم هستیم، داغی نفسهاشو روی گردنم حس می کردم راستش رو هوا بودم اوج آسمون یک انرژی خاص بهم مسلط شده بود و منو هدایت می کرد آروم سرشو بین بازوم آوردم به چشماش نگاه می کردم تمنای خاصی تو چشماش بود انگار مزه هاش با هر بار باز و بسته شدن منو صدا می کردند لبهاش یه گله آتیش بود گاهی کلمات برای توضیح وضعیت کم میارند ولی خوب طبیعتِ جسم، خودش بلده چکار کنه و نیازی به کلمات نیست؛ شیرینی لبهاشو با عمق وجودم تو دهانم حس می کردم چشمهامون انگار تاب دیدن این همه خوشی رو نداشتند و بسته شدند…

نوشته: A man

دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی اروتیک از سایت سکسی خفن ایران 69