داستان سکسی آخرش پیرمرد بچه باز گیرم انداخت از سایت داستان سکسی خفن ایرانی

متن داستان سکسی آخرش پیرمرد بچه باز گیرم انداخت


نیما هستم ۲۱ سالمه خاطره ی که میخوام تعریف کنم برمیگرده به یک سال قبل وسط تابستون، علاقه خاصی به مردهای سن بالا داشتم و اما نمیدونستم چطور یه دوست خوب پیدا کنم هم منو بکنه و هم درکم کنه و آبروم هم نره ،آخه فک میکردم مردای سن بالا اکثرا مثل بچه ها دهن لق و بی آبرو نیست بخاطر این بود شاید علاقه پیدا کردم، من بیشتر وقتا که مدرسه نبودم تیپ اسپورت میزنم یه شلوار آدیداس با روبانهای آبی یا سفید که با تیشرت یا سویشرت ست بود، علاقه خاصی به شلوار اسپورت دارم احساس میکنم بدنم و رون هام سکسی تر میشه… خلاصه همیشه شهوتم زیاد بود و چندباری هم کون داده بودم و دیگه از جق خالی خوشم نمیومد دوست داشتم یه بکن حرفه ای داشته باشم که زیر کیرش ارضام کنه و بدنم و لمس کنه و زیبایی رون و کون هامو روی شلوار اسپورت لمس کنه… یه پیرمردی تویه آپارتمانی که زندگی میکنیم طبقه ی بالای ما ست تنها زندگی میکنه و تویه بازار مغازه عمده فروشی داره، هر بار که تویه راهرو های آپارتمان به هم میرسیدم بدجوری منو نگاه میکرد و بعضی از هم محله ای ها میگفتن بچه بازه ، چون معلوم بود با چشماش انگار آدمو میخوره، من اصلا نظری نداشتم که باهاش رابطه داشته باشم چون جیک و فیک مکان و خانواده منو که همسایه بودیم خلاصه میدونست و منم ریسک قبول نمیکردم و ترجیح میدادم یکی باشه محلمونو بلد نباشه و حتی اسممو ندونه … خلاصه یه مدت خیلی بهم گیر داده یود و بعضی وقتا که بیرون با دوستام مینشستم از پنجره دید میزد یا تویه راهرو احوال پرسی گرم میکرد، هیکلش معمولی بود و کمی کچل بود و کمی هم سبزه بود اسم اش آقا رضا ست، زیاد بهش رو نمیدادم، همین جور مدتی گذشت که یه بار یکی از فامیلای دورمون فوت شد و پدر و مادرم رفتن شهرستان، من مونده بودم خونه به خاطر درسهام ،شب ساعت ۸ بود که دیدم یکی در میزنه ، در و باز کردم دیدم خودشه ، منم یه شلوارک و یه رکابی تنگ پوشیده بودم، سلام و احوال پرسی که میکردیم زیر چشمی به بدنم نگاه میکرد گفتم بفرمایید… گفت ببخشید میشه کمکم کنید دوتا قالیچه خریدم باهم ببریم بالا کمی هم خرت و پرت دیگه هم هست ؟ منم کمی مکس کردم و گفتم: چچچششم در خدمتم ،خلاصه رفتیم دم در آپارتمان و وسایل ها رو آوردیم بالا، من که حوصله عوض کردن لباس نداشتم همینجوری اومده بودم تویه راهرو ها که قالیچه هارو بالا می آوردیم دست اش به شونه هام خورد و احساس کردم عمدی بود، رسیدیم در خونه و وسایل هارو بردیم داخل و گفت: دستت درد نکنه و وایستا یه شرب یا آبمیوه بیارم منم گفتم: ممنون زحمت نکشید که گفت بفرمایید بشینید ، درو بست اصرار میکرد بشینم آبمیوه بخورم و دلهره داشتم…میدونستم خفتم کرده و با یه لحن سلطه واری اصرار میکرد و منم گیرخورده بودم و از یه طرف شهوت هم داشتم و از یه طرف نمیدونستم داره چه اتفاقی میوفته ، دل و به دریا زدم و گفتم هرچه بادا باد ،یه آبمیوه است دیگه … اومد کنارم نشست و آبمیوه هارو آورد و هی نگاه به بدنم میکرد اخه من همیشه موهای بدنمو میزنم انگار شهوت زده بود به سرش ،خیلی خون سرد به نظر میرسید و گفت عجب بدن قشنگ و سفیدی داری … اینو که گفت دیگه فهمیدم میخواد منو بکنه و منم با حرفش شهوتی شده بودم، یه لحظه فکر کردم از آقا رضا بهتر نمیشه چون هم سن اش زیاده و هم زیاد تویه محله نیست و تنها زندگی میکنه ، گیرم انداخته بود،یه گیر انداختن حرفه ای بود ، منم یه لحظه گفتم مرسی ممنونم ، از جوابم فهمید منم اهل اش هستم و بدم نمیاد، دیگه برجستگی شلوارش معلوم بود که کیرش راست کرده، این صحنه رو که دیدم منم سیخ کردم و سرخ شدم …منم یواش یواش داشتم آبمیوه میخوردم اونم داشت با چشماش بدنمو میخورد… مثل اینکه تسلیم شده باشم تویه دستاش اینجور بودم ، میخکوب شده بودم ، اونم جرات پیدا کرد و دستشو گذاشت روی زانوم ، منم که شلوارک پوشیده بودم قشنگ زانو و رون هامو لمس میکرد، هیچ عکس العملی نشون ندادم حشری م میکرد با لمس کردن رونام … یه لحظه چشمامو بستم ، خودمو در اختیارش قرار دادم … وای دیگه کل بدنمو داشت لمس میکرد… یه نفس داغ خورد به گردنم و حس کردم با لبهاش داره گردنمو بوس میکنه دیونه شدم ، خیلی حرفه ای داشت منو واسه سکس حاضر میکرد، در حالی که داشت سینه هامو و رونهامو میمالید داشت گردنمو میخورد، من هنوز چشمامو باز نکرده بودم…دستشو از رونهام به کیر و تخم هام رسوند و میمالید و گردنمو میخورد با لبهاش… آروم دستمو گرفت و گذاشت روی کیرش … وای حشرم رفت به هزار…دیگه رفت سمت کونم و کونمو نوازش میکرد و منم داشتم کیرشو یواش یواش میمالیدم ، دوتامون صدای نفس هامو بلند شده بود، من که روی کون و گردنم خیلی حساس بودم دیگه داشت کونمو میمالید …وایییی دیونه شده بودم ، یواش یواش چشمامو دیگه باز کردم دیدم مثل یه تیکه جیگر افتادم دست گربه و داره منو میخوره…یواش یواش زیب شلوارشو باز کرد و کیرشو درآورد … وای یه کیر بزرگ و سیاه و کمی باریک و بازم دستمو گرفت و گذاشت روی کیرش، کیرش داغ داغ بود ، دیگه دلو زدم به دریا چون دیگه میدونست که اهل اش هستم … سرمو خم کردم طرف کیرش که ساک بزنم اونم زود فهمید که عاشق کیرم و تحمل ندارم روی مبل کمی خودشو خم کرد و لم داد تا راحت تر بتونم ساک بزنم… بوی کیرش رو احساس کردم بوی خوبی
میداد، اول با لبهام سرکیرشو بوس کردم و یواش یواش تا ته بردم داخل دهنم …وای داشتم به آرزوم میرسیدم … یه کیر سیاه بزرک که متعلق به یه مرد سن بالا بودو که داشتم ساک میزدم … تویه این حس بودم که گفت خایه هامم بخور ، خوب لیس بزن … وای داشت دستور میداد… منم گفتم چشم …
دستشو گذاشت روی سرم و داشت موهای سرمو نوازش میکرد منم داشتم کیر و خایه هاشو میخوردم و لیس میزدم… دیگه کنترل مو از دست داده بودم … رکابی و شلوارکو از تنم در آورد و گفت بریم اتاق خواب روی تخت … وای دیونه شده بودم حشری و شهوتی شده بودم …گفتم چشم … دیگه تویه دستاش بودمو هرچی دلش میخواست باهام میکرد، روی تخت بودم تنها با یه شورت…گفت برو دستشویی خودتو خالی کن … منم گفتم چشم و رفتم … چون من همیشه میرم دستشویی حتما خودمو خالی میکنم عادت شده برام، تمیز بودم و برگشتم … تویه دستشویی به این فک میکردم که الان منو مکنه و حشری میشدم … از دستشویی که بیرون اومدم دیدم لخت لخت جلو در اتاق خواب وایستاده… گفت بیا روی تخت … وای دوست داشتم زیرش باشم و محکم منو بکنه … گفت خم شو (داگی) و زبونشو که فرو کرد تویه کونم از شهوت یه آه آروم گفتم و اونم گفت جووون … ۵ دقیقه با زبون سوراخ کونمو خورد دیگه واسه کیر لح لح میزدم … خیلی حرفه ای داشت منو حاضر میکرد واسه کیر… بعد دراز کشید و گفت بیا روی کیرم تا دردت نگیره و خودت عیارش کن… وای فوق العاده حرفه ای بود … رفتم روی کیرش آروم آروم کیرشو کردم تویه کونم … هی آخ و اوفف میکرد…تا ته که رفت تویه کونم گفت جووون آخرش دیدی کردمت بچه کونی…معتادت میکنم به کیرم و هر روز میکنمت … وای با این حرفهاش هم احساس تحقیرشدن داشتم هم لذت میبردم…
اون شب دوبار زیر کیرش ارضا شدم… نمیذاشت دست به کیرم بزنم و محکم محکم تلمبه میزد ، وقتی که منو میکرد هی میگفت عجب جیگری هستی … آخرش دیدی کردمت، خیلی کون باحالی داری، یا سوال میپرسید کیرمو دوست داری …منم هی میگفتم عاشق کیرتم … خلاصه دیگه با هم دوست شدیم و الان هم بعضی وقتا که هوس میکنه یا من هوس میکنم به همدیگه زنگ میزنیم… تا حالا هم هیچکس از این رابطه خبری نداره چون طرف آدم با شعور و فهمیده ای است و دهن لق و مسخره بازی نداره…


نوشته: Nimakkonii


دانلود جدیدترین و شوتناک ترین رمان و داستان های سکسی پیرمرد, گی از سایت سکسی خفن ایران 69